تبليغاتX
 مرگ عشق

مرگ عشق

نیامدی....

"   بنام محرم اسرار قلبم"

دوباره عشق بازيچه آهن و پول شد نيامدي

   دوباره درد در اين كهنه خيال شروع شد نيامدي

 

چكيد قطره قطره اشكم به روي دفترم

دو چشمم زدوريت بي فروغ شد نيامدي

 

دلم به انتظار يك خبر تمام شب ترانه خواند

ترانه ام خالي از شروشور شدنيامدي

 

كشيده سوت رفتن وقطارعمرم

دلم ز داغ ديدنت گر گرفت و دود شد نيامدي

 

دلم نشسته زير خاك به انتظار برگ گل

كه پرپرش كني به روي سنگ اين شكسته دل نيامدي....


 

نوشته شده توسط سپيده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط سپيده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


گرم یادآوری یا نه؟ تو را من چشم در راهم..........


 

نوشته شده توسط سپيده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


تنهايي...

 به نام تنها ترين  

توي اين شهر دورنگي           بين اين ديوار هاي سنگي

دل من از عشق تو ميگفت      با يه بغض سرد و سنگين

 

 

كاش كه اون نگاه گرمت       يه پناه بود واسه دردام

كاش كه هرگز نمي گفتم       اي خدا من خيلي تنهام

 نظر يادتون نره  


 

نوشته شده توسط سپيده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت


شکایت از جدایی ها...


 

نوشته شده توسط سپيده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت


گفتی خدانگهدار....

 گفتی خدانگهدار 

گفتي برو غريبه دست از سرم تو بردار               گفتم كه عاشقم من گفتي خدا نگهدار

رفتي ولي شكستم از اين كلام ساده                     با كوله بار دوه در انتهاي جاده

تنها ترازهميشه بي حرف و بي شكايت                با يادتودويدم در كوچه هاي خلوت

من گريه كرده بودم از تلخي نگاهت                   از سنگي دل تو از فكر پر گناهت

آري تو گفنه بودي با هم غريبه هستيم                 گفتي گذشته ها را در لحظه ها شكستيم

گفتي براي ديدار ما علتي نداريم                       حرفي نزن كه ديگر ما صحبتي نداريم

مي خواستم بگويم من بي تو با تو هستم               من جز تو قلبخود را برديگري نبستم

حتي اگر نباشي تا عمر دارم وجان                    از عشق تو مي نويسم با دستهاي لرزان

اما براي گفتن صحبت نمانده باقي                      حتي نمانده عطري از  اقاقي

من دوست مي دارمت گرچه زمن جدايي              من با توام غريبه گرچه تو آشنايي

شايدخدا بخواهد در پيش تو يميرم

شايد به وقت مردن دست تو رابگيرم


 

نوشته شده توسط سپيده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting