گفتی خدانگهدار ![]()
گفتي برو غريبه دست از سرم تو بردار گفتم كه عاشقم من گفتي خدا نگهدار
رفتي ولي شكستم از اين كلام ساده با كوله بار دوه در انتهاي جاده
تنها ترازهميشه بي حرف و بي شكايت با يادتودويدم در كوچه هاي خلوت
من گريه كرده بودم از تلخي نگاهت از سنگي دل تو از فكر پر گناهت
آري تو گفنه بودي با هم غريبه هستيم گفتي گذشته ها را در لحظه ها شكستيم
گفتي براي ديدار ما علتي نداريم حرفي نزن كه ديگر ما صحبتي نداريم
مي خواستم بگويم من بي تو با تو هستم من جز تو قلبخود را برديگري نبستم
حتي اگر نباشي تا عمر دارم وجان از عشق تو مي نويسم با دستهاي لرزان
اما براي گفتن صحبت نمانده باقي حتي نمانده عطري از اقاقي
من دوست مي دارمت گرچه زمن جدايي من با توام غريبه گرچه تو آشنايي
شايدخدا بخواهد در پيش تو يميرم
شايد به وقت مردن دست تو رابگيرم
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط سپيده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عشق يعني.......
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني درجهان رسواشدن
عشق يعني مست وبي پرواشدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY